▄▄▄ஜMy LoNeLiNeSs CoTTaGeஜ▄▄▄

love live's in cottage as well as COURT

...

 

آغــــوش تـــــو بـــهشـــــت مــــن

 

 

منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه

بوسیدنت برای من تولد یک نفسه

چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه

نوازش دستای تو عادت ترکم نمیشه

فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بزار

به پای عشق من بمون هیچ کس و جای من نیار

مهر لباتو رو تن و روی لب کسی نزن

فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1392ساعت 20:10  توسط حسام  | 

تـــــــــبــــــــادلــــــــــــ لـــــــــــیــــــــــــنـــــــــک

ســلام دوسـتــای گــلم ...

اگه دوست داشتید  لینکتون کنم لطفا

آدرس بلاگتون و اسمی رو که، دوست دارید بگذارم

داخل نظرات واسم بفرســتید ممنون دوستــای گــلم بـــای  ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1391ساعت 23:5  توسط حسام  | 

فروغ فرخ زاد ـــــ پــــــســــــتــــــــ ثــــــــــابــــــــــتـــــــــــ ـــــ

آری آغـــــــــاز دوســــــــت داشــتـن است

گــــــرچـــه پـــــایــــــان راه نـــا پــیـداست

مــــن بـــــه پـــــــایـــــان نــیــــانــدیـشــم

کـــــه هـــــمــــیـــن دوســــت داشـــتـــن

«زیـــــــــــــبــــــــــــــاســـــــــــــــــــــتــــــــــــــــــ»

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 23:37  توسط حسام  | 

┐♥└

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت 22:47  توسط حسام  | 

یارو میره داروخونه می گه: آقا دیب دارین؟ کارمند داروخونه می گه: دیب دیگه چیه؟ یارو جواب می ده: دیب دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره. کارمنده می گه: والا ما تا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب؟ یارو می گه: بابا دیب، دیب! طرف می‌بینه نمی فهمه، می ره به رئیس داروخونه می گه. ون میآد می پرسه: چی می‌خوای عزیزم؟ یارو می گه: دیب! رئیس می پرسه: دیب دیگه چیه؟ یارو می گه: بابا دیب دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره. رئیس داروخونه می گه: تو مطمئنی که اسمش دیبه؟ یارو می گه: آره بابا. خودم دائم مصرف دارم. شما نمی‌دونید دیب چیه؟ رئیس هم هر کاری می‌کنه، نمی تونه سر در بیاره و کلافه می شه. یکی از کارمندای داروخونه میآد جلو و می گه: یکی از بچه‌های داروخونه مثل همین آقا زبونش می‌گیره. فکر کنم بفهمه این چی می‌خواد. اما الان شیفتش نیست . رئیس داروخونه که خیلی مشتاق شده بود بفهمه دیب چیه، گفت: اشکال نداره. یکی بره دنبالش سری برش داره بیارتش!!! می‌رن اون کارمنده رو میارن. وقتی می رسه، از یارو می‌پرسه: چی می خوای؟ یارو می گه: دیب! کارمنده می گه: دیب؟ یارو: آره. کارمنه می گه: همونی که این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره؟ یارو با خوشحالی میگه: آره، آره ! همونه!! کارمند میگه: داریم! چطور نفهمیدن تو چی می خوای!؟ همه خیلی خوشحال شدن که بالاخره فهمیدن یارو چی می خواد. کارمنده سریع می ره توی انبار و دیب رو میذاره توی یه کیسه نایلون مشکی و میاره می ده به یارو و اونم می ره پی کارش. همه جمع می شن دور اون کارمند و با کنجکاوی می‌پرسن: چی می‌خواست این؟ کارمنده می گه: دیب! می‌پرسن: دیب؟ دیب دیگه چیه؟ می گه: بابا همون که این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره! رئیس شاکی می شه و میگه: اینجوری فایده نداره. برو یه دونه دیب ور دار بیار ببینیم دیب چیه؟ کارمنده می گه: تموم شد. آخرین دیب رو دادم به این بابا رفت! . . *دلم خنک شد، آخر نفهمیدی دیب چییهببین یه پیشنهاد توهم کپی کن تا دلت خنک بشه
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 0:52  توسط حسام  | 

sher shirazi

شعری زیبا برای مادر به زبان شیرین شیرازی: ﺍﻭ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺟُﻮ ﻣـﻦ ﺑﺎﺷﻢ ﭘﺸﺖ ﻭ ﭘﻨــــــﺎﻣﻪ، ﻧﻨﻪ ﻣﻪ ﺍﻭ ﮐﻪ ﻋﺸﻘﺶ ﺗــــﻮ ﺩﻟُﻢ ﻗـــﺪّ ﺧـــــــﺪﺍﻣﻪ، ﻧﻨﻤﻪ ﺍﻭ ﮐﻪ ﺍَﯼ ﺑﺎﮐﯿـــﻢ ﺑﺸــــــﻪ ﻗـــــﺮﺍﺭ ﻭ ﺁﺭﻭﻡ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﻣﯿﺸﯿﻨﻪ ﺑﺎﻟﻮﯼ ﺳـــــــﺮُﻡ ﻓﮑـــــــــﺮ ﺩﻭﺍﻣﻪ، ﻧﻨﻪ ﻣﻪ ﺍﻭ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻫﺮ ﭼﯽ ﺑﺨﻮﺍﻡ ﻭﺍﺳﻢ ﺗﺪﺍﺭﮎ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻪ ﻧَﻤﯽ ﭘُﺮﺳَﺘــــــﻢ ﺍﺯُﻡ، ﺑَــــﺮِﯼ ﮐﺠـــــــــﺎﻣﻪ، ﻧﻨﻪ ﻣﻪ ﺍﻭ ﮐﻪ ﻫﺮ ﻣﻮﻗﻊ ﻧﮕﺎﻫُﻢ ﻣﯽ ﮐﻨــــــــﻪ ﺑﺎ ﯾﯽ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﻧﻪ ﻫـﺮ ﺑﺪ ﻭ ﺧــﻮﺑــﯽ ﺗﻮ ﻧﮕﺎﻣﻪ، ﻧﻨﻪ ﻣﻪ ﺍﻭ ﮐﻪ ﺍَﯼ ﺩﯾﺮ ﺑُﮑُﻨــﻢ ﺍَﯼ ﻫﻤﻪ ﻧﺼﻒ ﺷﺐ ﺑﺸﻪ ﻣﯽ ﺷﯿﻨﻪ ﮔﻮﺷــــﻪ ﯼ ﺍﺗﺎﻕ ﻭ ﭼﯿﺶ ﺑﺮﺍﻣﻪ، ﻧﻨﻪ ﻣﻪ ﺍﻭ ﮐﻪ ﺍَﯼ ﺍﺯ ﺭﻭ ﺟــــــﻮﻭﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﭘﺮﺧﺎﺵ ﺑﮑﻨﻢ ﺍِﻧﮕـﻮ ﮐﻪ ﺗﺸﻨﻪ ﯼ ﺣـــــــــــــﺮﻑ ﻧﺎﺑﺠﺎﻣﻪ، ﻧﻨﻪ ﻣﻪ ﺍﻭ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻤـــــﻪ ﯼ ﺑﺪﯾﻢ ﺍﺯُﻡ ﺷﮑــــﺎﯾﺖ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻧَﻤﯿﮕــــــﻪ ﮐﻪ ﻣﺤﺘــــﺎﺝ ﻭﻓﺎﻣﻪ، ﻧﻨﻪ ﻣﻪ ﺍﻭ ﮐﻪ ﻣـﻦ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﻫﺮ ﭼـﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺨﺪﺍ ﺑﻌــــﺪ ﺧــــــــﺪﺍ ﺍﻭ ﻫــــﻢ ﺧﺪﺍﻣﻪ، ﻧﻨﻪ ﻣﻪ زنده باشن همه ننه آ ايشالا ❤️
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 0:48  توسط حسام  | 

3>

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 1:8  توسط حسام  | 

به قیمت سپید شدن موهایم تمام شد...


ولی آموختم ناله ام سکوت باشد...


گریه ام لبخند...


و تنها همدمم، خدا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1392ساعت 7:56  توسط حسام  | 

شیشه نازک احساس

شیشه نازک احساس مرا دست نزن

چندشم می شود از لک انگشت دروغ

آنکه احســــاس مـــرا مــی فهمید کو؟!

کـــجا رفت؟!

کــــــه احـــــساس مــــرا خوب فروخت!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1392ساعت 19:43  توسط حسام  | 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1392ساعت 5:1  توسط حسام  | 

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

کسی که تو باشد به دیگران برسد

 

خدا کند...

 

نه نمیکنم مباد

 

به او که بودم زیان برسد

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1392ساعت 4:46  توسط حسام  | 

کاش حد اقل جوان مردی میکردی

و ام را بهانه ی رفتنت نمیکردی...

تا مجبور نشم هرروز رو نشون دلم بدم

و بگم اگه مث این بودی

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1392ساعت 4:30  توسط حسام  | 

یاد تو

پلاک...
کوچه، حتی آدرس
خانه ام را عوض کرده ام
چه فایده،
یاد تو
در پرت ترین خیابان های
این شهر هم مرا به راحتی
پیدا می کند....
+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1392ساعت 4:12  توسط حسام  | 

- نـــــفــــــس کـــــــشیــــــــدنــــــ

در آغـ ـ ـ ـوشم کـ ــ ــ ـه می گیری


آنـ ـ ـقد‌ر آرام مـ ــی‌شـ ـ ــ ـومــ ــ ـ


کـ ـ ـه فـ ـراموش مـ ـ ـی کنـ ـ ـ ـم

 
بـ ـایـ ـ ـد نـ ـ ـفسـ بـ ـ ـکـ ـ ـشـ ـ ـم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1392ساعت 20:10  توسط حسام  | 

بهترین ارایش ها در زندگی


حقیقت برای لب ها


بخشش برای چشم ها


نیکوکاری برای دست ها


لبخند برای صورت


عشق برای قلب

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 4:45  توسط حسام  | 

مطالب قدیمی‌تر